سفر شب
برای استاد بیضایی
صحنه تاریک شد و ساعت گل ساکن شد
ما همه خواب و جهان در تب دل ساکن شد
بانگ شومی ز کلاغان به شب سوگ غزل
اشک پر حسرت ( تارا ) ، شررِ محفل شد
بین اندوه و غم مرگ ( مسافر )ها نیز
( یزدگرد ) از دل تاریخ به کافرها نیز
زیر ( رگبار ) رسید از دل دریای بلا
بی امان خسته و مست از غم ساغرها نیز
( سگ کشی ) رسم و رهش بود و نمی دانستیم
در پی بال و پرش بود و نمی دانستیم
( مرد ایرانی ) و یک عمر دویدن در باد
یک جهان پشت سرش بود و نمی دانستیم
چون ( غریبی به مه ) از دور تماشا می کرد
( با طرب نامه ) غزلهای خود انشا می کرد
مانده بود از نفسش رمز ( سیاوش خوانی )
او که غم داشت ولی پیش تو حاشا می کرد
شب ( سهراب کشی ) رفت که آیینه شود
پدرش را نشناسد … سپرِ کینه شود
بعد ازو ماند اثرهای فراوان بر جا
خواست عیّاری او عادت دیرینه شود
صحنه تاریک شد و ساعت گل در غم مرد
خواب بودیم، وَ بهرام به غربت پژمرد
( سفر شب ) به سر آمد ... دل استاد گرفت
دست مرگ آمد و او را به شب غربت برد
شعر؛ محمد حسین صفری
دی ماه ۱۴۰۴
برچسب:
نویسنده: هلیا جعفری